یکی از بچهها رفته بود دست شویی و کارش یکم طولانی شده بود.
وقتی بیرون آمد یکی از بچهها او را دید و گفت:فلانی کمکم داشتیم نگرانت میشدیم. میخواستیم بیایم برا آزاد کردنت سند بذاریم.
به نقل از محمدسالاری
برچسب:
نویسنده: آرتمیس میرزاده
تاريخ: يکشنبه
28 شهريور
1395 ساعت: 11:17