خرید بک لینک

درباره سایت

وبلاگ جهادیهای 95

امکانات وب


یکی از بچهها رفته بود دست شویی و کارش یکم طولانی شده بود.
وقتی بیرون آمد یکی از بچهها او را دید و گفت:فلانی کمکم داشتیم نگرانت میشدیم. میخواستیم بیایم برا آزاد کردنت سند بذاریم.
به نقل از محمدسالاری

برچسب: نویسنده: آرتمیس میرزاده تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 11:17

دیدید وقتی مورچهها به یه حبه قند حمله میکنند حبه قند کاملا سیاه رنگ میشه و دیگه دیده نمیشه. رفتم مسجد هاشم آباد ببینم بر و بچهها چیکار میکنن، مسئول فرهنگی اردو هم آقا اسماعیل بود.آقا اسماعیل هم یه خرده چاقه. رفتم داخل مسجد دیدم اسماعیل وسط افتاده بچهها هم روی اسماعیل. حالا یکی بهش میزنه یکی گوششو میکشه و خلاصه خیلی جالب بود اون بیچاره رو اشکشو درآورده بودند. این آقا اسماعیل واقعا خیلی اعصاب داره. به نقل از محمدسالاریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرتمیس میرزاده تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 5:02

صفحه بندی