خاطرات اردو 2 - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 11:17
یکی از بچهها رفته بود دست شویی و کارش یکم طولانی شده بود. وقتی بیرون آمد یکی از بچهها او را دید و گفت:فلانی کمکم داشتیم نگرانت میشدیم. میخواستیم بیایم برا آزاد کردنت سند بذاریم.به نقل از محمدسالاری
خاطرات اردو 1 - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 5:02
دیدید وقتی مورچهها به یه حبه قند حمله میکنند حبه قند کاملا سیاه رنگ میشه و دیگه دیده نمیشه. رفتم مسجد هاشم آباد ببینم بر و بچهها چیکار میکنن، مسئول فرهنگی اردو هم آقا اسماعیل بود.آقا اسماعیل هم یه خرده چاقه. رفتم داخل مسجد دیدم اسماعیل وسط افتاده بچهها هم روی اسماعیل. حالا یکی بهش میزنه یکی گوششو می...